فکرش به سال ها پیش برمی گردد به سال هایی که احساس خوشبختی می کرد زیرا فکر می کرد نیمه ی خود را یافته ...
اشک در چشمان پسر حلقه می زند به رفتنش می اندیشد که چقدر تنها شد ...
باران شدت می گیرد و اشک های پسر گونه هایش را خیس می کند ...
گویی چیزی زیر لب می گوید :... آخه خدا تا کی ... دیگه خسته شدم ... چرا جونم رو نمی گیری... همه چیزم رو گرفتی عشقم، غرورم و...جونم رو هم بگیر خلاص شم... مگه توی لیست تو نفر چندمم که هر چی میگذره نوبت من نمی شه؟...آخه من چقدر توی این دنیا گناه کنم ... خلاصم کن خدا
و صدای برخورد ماشین می آید...
منم توی این دنیا منتظر همین لحظم
من یه شکلات گذشتم توی دستش اون هم یه شکلات گذاشت توی دستم. من بچه بودم اون هم بچه بود
سرم رو بالا کردم سرش رو بالا کرد دید که منو می شناسه خندیدم
گفت : دوستیم ؟
گفتم : دوست دوست.
گفت : تا کجا؟
گفتم: دوستی که تا نداره!!!
گفت : تا مرگ.
خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره
گفت : باشه تا پس از مرگ
گفتم : نه نه نه نه... تا نداره
گفت : قبول تا اونجا که همه دوباره زنده می شن یعنی زندگیه پس از مرگ، بازم با هم دوستیم ؟ تا بهشت تا جهنم، تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم
خندیدم و گفتم تو تا هر کجا که می خوای براش تا بزار اصلا یه تا بکش از سر این دنیا تا اوم دنیا ، اما من اصلا براش تا نمی زارم.
نگام کرد نگاش کردم بارو نمی کرد می دونستم اون می خواست دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید.
گفت : بیا برا دوستیمون یه نشونه بزاریم.
گفتم : باشه تو بزار.
گفت : شکلات!!! هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو یکی مال من! باشه؟
گفتم : باشه.
هر بار یه شکلات می زاشتم توی دستش اون هم یه شکلات توی دست من. باز همدیگه رو نگا می کردیم یعنی که دوستیم ، دوست دوست. من تندی شکلاتم رو باز می کردم ، میزاشتم توی دهنم و تند تند می مکیدم
می گفت : شکمو، تو دوست شکموی من هستی
بعد شکلاتشو می زاشت توی یه صندوقچه ی کوچولو قشنگ.
می گفنم : بخورش.
می گفت : تموم می شه، می خوام تموم نشه، برا همیشه بمونه
صندقش پر از شکلات شده بود هیچکدومش رو نمی خورد. من همش رو خورده بودم
گفتم : اگه یه روز شکلاتات رو مورچه ها بخورن یا کرما، انوقت چیکار می کنی؟
گفت : مراقبشون هستم
می گفت : می خوام نگهشون دارم تا موقه ای که دوست هستیم
و من شکلاتامو می زاشتم توی دهنم و
می گفتم : نه نه نه تا نداره، دوستی که تا نداره.
یک سال ... دو سال ... چهار سال ...هفت سال... ده سال... بیست ساله شده، اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم، من همه ی شکلاتام رو خوردم اون همه ی شکلاتاش رو نگه داشته
او امده امشب تا خداحافظی کنه، می خواد بره... بره اون دور دورا
می گه می رم اما زود بر می گردم
من که می دونم میره و بر نمی گرده یادش رفت شکلات بم بده، من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کفه دستش گفتم: این برا خوردنه. یه شکلات هم گذاشتم کفه اون دستش. این هم آخرین شکلات برا صندق کوچیکت .
بادش رفته که صندقی داره برا شکلاتاش. هر دوتا رو خورد!!
خندیدم می دونستم دوستی من تا نداره، می دونسنم دوستی اون تا داره مثل همیشه. خوب شد همه ی شکلاتام رو خوردم اما اون هیچکدوم رو نخورده حالا با یه صندق پر از شکلاتای تخورده چیکار می کنه
نویسنده : نمی دونم
می خواه این پست رو تقدیم کنم به کسی که از تمام وجودم دوستش دارم البته با اجازه صاحبش
می دونی ؟
يه اتاقی باشه گرم گرم ... روشن روشن ... تو باشی منم
باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد ... تو منو بغلم کنی که نترسم ... که
سردم نشه ... که نلرزم ... اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار ... پاهاتم
دراز کردی ... منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم
منو گرفتی ... دو تا دستتو دورم حلقه کردی ... بهت میگم چشماتو می بندی ؟
ميگی آره بعد چشماتو مي بندی ... بهت میگم برام قصه میگی ؟ تو گوشم ؟ میگی
آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصه طولانی
و بلند که هيچ وقت تموم نمیشن ... میدونی میخوام رگ بزنم ... رگ خودمو ...
مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ...بلدی که ؟ ولي تو که
نمیدونی میخوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستی ... نميدونی من تيغ رو از
جيبم در ميارم ... نمی بینی که سريع می برم ... نمي بينی خون فواره میزنه
... رو سنگای سفيد ... نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که
نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی ... تو داري قصه میگی ... دستمو
میذارم رو زانوم ... خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه
رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش ... حيف که چشمات بسته است و نمیتونی ببينی
... تو بغلم کردی ... می بينی که سرد شدم ... محکم تر بغلم ميکنی که گرم
بشم ... می بينی نا منظم نفس می کشم ... تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت
، می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم ... می بينی ديگه نفس
نمی کشم ... چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم ... می دونی ؟ من می ترسيدم
خودمو بکشم از سرد شدن ... از تنهايی مردن ... از خون ديدن ... وقتی بغلم
کردی ديگه نترسيدم ... مردن خوب بود آرومه آروم ... گريه نکن ديگه ... من
که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط
گريه هات بخندی ... گريه نکن ديگه خب ؟ دلم می شکنه... دل روح نازکه ...
دیگه چی از جونم می خوای همه چیزم رو ازم گرفتی غرورم زندگیم دوستام وجودم روحم همه رو ازم گرفتی مهمتر از همه عشقم رو ازم گرفتی مجبورم کردی به کسی که از ته دلم دوستش داشتم و حاضر بودم جونم رو هم براش بدم بگم که دوستش ندارم
خورد شدم دیگه چیزی ازم نمونده از این دنیا فقط یه جون دارم مونم ازم بگیر تا خلاص شم هم از دست تو هم از دست اونایی که فقط در ظاهر می گن که دوستن اما همین که اتفاقی می افته دیگه تو رو نمی شناسن اره منظورم همونایی که به هرکسی که می خوای قسم می خورن که پشت سرت هستن اما زیر پاتو خالی می کنن
توی این دنیا یکی بود که که می تونستم سرم رو بزارم روی شونش و همه ی حرفای دلم رو بش بزنم و گریه کنم بدون اینکه حتی لحظه ای اعتراز کنه تنها اون بود که منو آروم می کرد
این همه اطرافم بودید چرا هیچ کدوم ازتون نیومد جلو و نپرسید حالت خوبه؟ مشکلی نداری؟
همه با خودشون می گن ..... که مشکلی نداره بهترین موقیت رو داره کاش ما جاش بودیم!
می خوام بدونم اگه از همه ی زندگیم خبر داشتید باز هم این حرفا رو می زدید؟
الان هم فقط یه آرزه توی این دنیا دارم اونم اینه که هرچه زودتر خدا جونم رو ازم بگیر تا از دست این دنیا و این آدمای به ظاهر دوستش خلاص شم گرچه امیدی به اون دنیا هم ندارم چون با کارام اون دنیام رو هم خراب کردم اما هرچی باشه از این دنیای پر از دورویی و کثیف بهتره چون اونجا جایی برای دورویی وجود نداره یعنی هیچ کس نمی تونه از این کارا بکنه
تو که نیستی تا ببینی گریه های هر شب من
بی حضور عاشق تو چه غریبه گریه کردن
تو که نیستی تا ببینی دل آسمون شکسته
جاده تا صبح قیامت من و این پاهای خسته
با عبور هر ستاره روح سبز تو رو دیدم
زیر قطره های بارون صدای پات و شنیدم...

خیلی سخته عزیزترین کست،اونی که دوست داشت،تنهات بذاره ، بره...کسی که حتی
فکر نبودنش نفستو بند میاورد، کسی که دوسش داشتی، دوست داشت...کسی که هر روز
و هرشب با یادش زندگی می کردی...کسی که عادت کرده بودی هر شب تو آغوشش
بخوابی، کسی که غمش غم تو بود وقتی غمگین بود توام غمگین بودی، کسی که وقتی
شاد بود و می خندید، توام خوشحال بودی یه شادی عمیقی تو دلت احساس می کردی،
کسی که یک خنده ش یک لبخندش کافی بود واسه از یاد بردن همه ی غصه هایی که
تو دلت داشتی حتی غصه ی دوریش...
کسی که وقتی ناراحت بودی با حرفاش آرومت می کرد اصلا صداشو که می شنیدی
خود به خود آروم می شدی، کسی که وقتی بهش فکر می کردی تو قلبت غوغا به پا
می شد یه احساس عجیب که فقط با وجود اون بهت دست می داد...
کسی که وقتی ناخواسته و ندونسته ناراحت و عصبانیش می کردی دلت می خواست
داد بزنی بهش بگی قصد آزارشو نداشتی دلت می خواست داد بزنی بهش بگی چقدر
دوسش داری...کسی که وقتی قهر می کرد باهات نمی تونستی بخوابی تا نیمه های
شب بیدار می موندی هم صدای آسمون می شدی وقتی که داشت می بارید...گریه
می کردی واسه اینکه چرا ناراحتش کردی، وقتی ازت دلخور می شد حال و حوصله ی
هیچ چیز و هیچ کس و نداشتی آخه طاقت نا مهربونیه نازنینت و نداشتی...یه اخمش
کافی بود تا مثل ابر بهار گریه کنی، و حالا...
کسی که آرزو داری قبل مرگت یک
بار دیگه صداشو بشنوی، کسی که دوسش داری، می میری براش، رفته...تنها
موندی، حالا تو موندی و دلتنگی های همیشگی،حالا تو موندی و گریه های هر
شبت،حالا تو موندی و یه قلب عاشق و تنها یه قلب زبون نفهم که رفتنش رو
نداشتنش رو باور نمی کنه...حالا تو موندی و حسرت دیدنش، حالا تو موندی و
حسرت تو دست گرفتن دستاش، حالا تو موندی و یه عالمه خاطره های قشنگ
که همیشه مثل یه فیلم جلو چشاته،حالا تو موندی و درد نبودنش، رفتنش...
حالا همه چیز ازت دریغ شده صداش ، نگاش، چشماش،حتی اون سراغ گرفتن های
از راه دور گاه گاه ...حتی دیگه خیلی وقته به خوابت هم نمیاد...چقدر غریب شدی مهتاب...
به جرم کدوم گناه؟ عاشقی؟...
اگه صدامو می شنوی بدون دلم تنگه برات
بدون به یاد تو بارونی میشه گونه هام
بدون هنوزم دل من طاقت دوری نداره
هنوزم شاخه های گل تو رو به یادم میاره
***
رفتی...باد از تو خبری نیاورد، هنوز رد پایت هست.از تو بر صفحه زندگی من پنجره ای به جا مانده
رو به جاده ای که رفته ای...سکوت من سرشار از توست. کسی باور نکرد عشق من را، کسی حدس
نزد درد من را، غریبی من را...فقط خدا می داند...
******
یک عمر دور وتنها ، تنها به جرم اینکه
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم
منبع وبلاگ قناری
وقتی كوچیكی ارزو می كنی كه بزرگ بشی و همه چیز رو بفهمی
وقتی بزرگ می شی ارزو می كنی كه كاش بزرگ نشده بودی ![]()
درسته كه خیلی چیزا رو الان می فهمی![]()
اما چیزایی رو می فهمی كه نباید بفهمی![]()
و چیزایی رو كه باید بفهمی نمی فهمی![]()
حكایت عجیبیه مگه نه؟![]()
![]()
فراموش کنم که یکی به اسم تو توی زندگی من بود
یکی که توی سخت ترین لحظات تنهام نزاشت و همیشه پیشم بود
اره می خوام فراموش کنم که زندگیم رو مدیون کسی هستم که بهم یاد داد که چه طور زندگی کنم و مهم تر از اون یاد داد که عاشق باشم
اره می خوام فراموش کنم که یه روزی یکی بود که منو از کثافتی که توش بودم بیرون اورد و ازم یه ادم ساخت
اره می خوام یه تیکه از وجودم رو فراموش کنم
یه تیکه از وجودم که بدون اون من یه مردم
اره درست فهمیدی می خوام قلب خودم رو فراموش کنم
چون روی همه ی دیوارای این قلب تو اسم خودتو نوشتی و من با خونم زیرش رو امضا کردم
اره دارم سعی می کنم فراموشت کنم
خیلی حرف داشتم که بت بگم اما چکنم که اشکام صفحه کلیدم رو خیس کردن و اجازه نمی دن که ادامه بدم...
هنوز هم باورم نمی شه که تنهام گذاشت ![]()
هنوز هم شبا با یاد اون چشمامو می بندم
و صبح به شوق دیدن اون بیدار می شم![]()
اره هنوز رفتنش رو باور نکردم
چیکار کنم عقلم می گه اون رفته و برنمی گرده![]()
اما دلم قبول نمی کنه و می گه که اون یه روزی میاد پس منتظرش بمون و دل به کسی نبند![]()
![]()
![]()
امان از این دل که هرچی مکشم از اونه![]()
موندم بین این دوتا حرف کدوم رو قبول کنم
